![]() |
![]() |
|
|
به سوگ من نشسته ای ولی نمرده ام هنوز به آن دیار گمشده تو را نبرده ام هنوز اگر نبود ترس تو از این مسیر بی بلد خرابتم نمی شدم چه از ازل چه تا ابد به خواب من نیامدی که بی اراده بگذری تو را نمیدهم به تو به هر کجا که میروی تو اتفاق ساده ای برای خود نبوده ای تو آخرین دل مرا به دست من ربوده ای سپرده ام به چشم تو تمام آنچه دیده ام هنوز هم نگفته ای ولی بدان شنیده ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
يكي را دوست مي دارم ولي افسوس كه او هرگز نمي داند نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست مي دارم ولي افسوس كه او هرگز نگاهم را نمي خواند به برگ گل نوشتم من كه او را دوست مي دارم ولي افسوس كه او گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
من هنوز دوست دارم دفترخاطراتمو، وا میکنم به یاد تو درمیارم ازآلبومم عکسای یادگاریتو عکساتو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده درسرم من هنوزم دوستت دارم زنجیرقفل یاد تو ، ازدل من وا نمی شه طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی میگذره فکرنکن عاشقت یه روز ، عشق تو ازیاد می بره من هنوزم دوستت دارم کاش خونه قلبمو باز ، بیای چراغونی کنی کاش تو حصار زندگیت ، بازم منو زندونی کنی کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری من هنوزم دوستت دارم من هنوزم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
در دلم آرزوی آمدنت می میرد من میان شب و روز جای دل ، تنگ تر از مشت منست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم حکايتی ز دهانت به گوش جان من آمد مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی من رميده دل آن به که در سماع نيايم بيا به صلح من امروز در کنار من امشب مرا به هيچ بدادی و من هنوز برآنم به زخم خورده حکايت کنم زدست جراحت مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن به راه باديه رفتن به از نشستن باطل "سعدی" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم گفتم بگریم تا ابل چون خر فرو ماند به گل صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا « سعدی »
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
عشق چیست؟ از دریا پرسیدم که عشق چست؟ گفتا بی نیازتر ازمن. از آتش پرسیدم که عشق چیست؟ گفتا سوزنده تر از من. از آب پرسیدم که عشق چیست؟ گفتا روان تر از من. از خاک پرسیدم که عشق چیست؟ گفتا افتاده تر ازمن. از شمع پرسیدم که عشق چیست؟ گفتا که گرم تر از من. از محبت پرسیدم که عشق چیست؟ گفتا انتهای دوست داشتن.
عاشقها عشق یادتون نره...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق. وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ... و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ... تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ... میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
امشب يهو دلم هواتو کرد به يادت که افتادم غم سنگينی رو دلم نشست هر کاری کردم که يه جورايی خودمو مشغول کنم تا ديگه بهت فکر نکنم نشد که نشد از پنجره بيرونو نگاه کردم ديدم داره بارون مياد.......زد بسرم که برم زير بارون خيلی دلم می خواست خيس بشم دلم می خواست تو بارون قدم بزنم گريه کنم بدون چتر از خونه زدم بيرون هر چه جلوتر می رفتم بارون شديدتر ميشد وای خدای من چقدر از خيس شدن زير بارون راضی بودم.آب از سر و روم پايين می ريخت.....لباسم بتنم چسبيده بود
چه روزهایی که دلم را به با توبودن خوش کردم چه شبهایی که هوای سرد کوچه را به یادت حس کردم چه ساعتهایی که زیر باران توی کوچه باتو قدم زدم چه عاشقانه قدمهای بی پایان تورا شماره کردم اما افسوس چه بی رحمانه رفتی و من تنهای تنها شدم چه غریبانه میان کوچه و خیابان بی نامت گم شدم چه ناجوانردانه استخوانم هوای سرد کوچه را حس کرد چه غم انگیز دم غروب دلم غروب کرد و تنها شدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
بامن امشب چيزي ازرفتن نگو نه نگو ازاين سفربامن نگو من به پايان مي رسم ازکوچ تو بامن ازاغازاين مردن نگو کاش مي شدلحظه هاراپس گرفت کاش مي شدازتوبود و باتوبود کاش مي شد باتوگم شدازهمه کاش مي شدتاهميشه باتوبود کاش می شد فردا راکسي پنهان کند لحظه را در لحظه سرگردان کند کاش می شد ساعت را بميراند يه خواب ماه را برشاخه اويزان کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
چرا با تو فقط با تو نگاه من نميشه لايق خواستن نگاه كن من چه بي اندازه از عشق تو پرهستم چگونه در سياهي دو چشماي تو گم هستم چگونه ميرسم با تو به دنياي شكوفائي چگونه ميشكنم بي تودراندوه شكيبائي چگونه ميكشم با تو به دوشم بار تنهائي چگونه ميبرم بي تو امروز و به فردائي نزار تا اينهمه خواستن سبب ساز جدائي شه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری حالا روبروم نشستی ، حرف تو فقط جدایی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
ای دل عاشق دردم گذر عمر ببین ... تو مرا گفتی عاشق زارم... گفتم ای دل بگذر... من که خو کرده به دردم... من که تنها کس من تنهاییست... تو که می دانی ولی... تاب غم عشق ندارد دل من... دیدی ای دل که چه کرد او با من؟!! دیدی ای دل اشک به چشم گوشه ی درد... دیدی ای دل که چه تنها رهایم کرد؟!! دیدی ای دل که به تو می گفتم... جان من خانه ی درد است ولی... تاب این داغ بزرگ نیارد... ای دل خسته ی من شاهد سوختنم باش... .تا بفهمی که چه گفتم با تو!! دیدی ای دل که چه آسان بگذشت از من... دیدی عاشق زارت چه خوارم کرد؟؟ دیدی که سراغی نگرفت از من... که چرا آمده بودم و چرا رفتم؟؟ دلم آشفته و سرگردان است... دل من ویران است ... تو ای دل کمکم کن... آسمان بردل من می بارد... چه سیاه است دل تاریکم... من که خو کرده به درد بودم و تنهایی... تو گفتی ای دل!! تو گفتی عاشق زارست تو را!! عشق او ناب و او یارست تو را... اما او چه کرد با دل کوچک من!! حال که می خندم دل من می سوزد... وقتی می گریم دل من می سوزد... که چه شبها به یادش بودم... که چه تنها و غریبانه پناهش بودم... که چه تنها یارش بودم... ولی او رفت و از رفتن من ...آهی از جان و وجودش نکشید... یعنی آیا گریه کرد؟!! ولی ای دل بگذار که راحت برود... دل من تاب ندارد ولی اما بگذار که برود... روزی آیا می آید یاد او برود از یادم؟! روزی آیا می آید بنویسم شعری که نباشد در آن؟؟ راز اسمش را بخوانند ... ولی این اشک نلغزد !! ولی این دل نلرزد؟! ولی ای دل بگذار که برود... بدرقه اشک به راهش مگذار... بگذار که آسان برود... این شعر نوشتم و او رفت... این بغض فرو خوردم و او رفت... و زمان چه زود برای من و او رفت......
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
دستم بريده از تو
راهم اگر چه دوره واسه مجازات اين دلم اعدامي غروره محكوم به عشق تو شدم طناب دارم كممه سرخي سيليت رو صورتم فكر فرار تو سرمه واسه ي گذشتن از دل تو چه ديره بيا ببين محكوم تو داره ميميره آروم آروم دارم ميرم تا كه بميرم اما واسه نبودنت دلم مي گيره می گیره واسه ي گذشتن از دل تو چه ديره بيا ببين محكوم تو داره ميميره آروم آروم دارم ميرم تا كه بميرم اما واسه نبودنت دلم مي گيره حالا ديگه راهي نيست ، تا طناب دار من قدم قدم مي شمرن ، آدماي دور من اشكي روي چشمها نيست كسي به ياد ما نيست سياهپوشي نمي بينم هيشكي هوادار ما نيست حالا ديگه راهي نيست ، تا طناب دار من قدم قدم مي شمرن ، آدماي دور من اشكي روي چشمها نيست ، كسي به ياد ما نيست سياهپوشي نمي بينم ، هيشكي عزادار ما نيست بشمار ثانيه ها رو ، بيا ببين رفتن ما رو يادت بيار خاطره ها مو ، از جا بكن چوبه ي داااار و بشمار ثانيه ها رو ، بيا ببين رفتن ما رو يادت بيار خاطره ها مو ، از جا بكن چوبه ي دار و به خدا سختمه برم ولي آخه چيكار كنم به خدا سختمه برم ولي آخه چيكار كنم مجرمم و جرمم اينه ميخوام تو رو نگاه كنم مجرمم و جرمم اينه ميخوام تو رو نگاه كنم دستم بريده از تو راهم اگر چه دوره واسه مجازاتت اين دلم اعدامي غروره دستم بريده از تو حالا كه راهم اگر كه دوره واسه مجازاتت اين دلم اعدامي غروره حالا ديگه راهي نيست ، تا طناب دار من قدم قدم مي شمرن ، آدماي دور من اشكي روي چشمها نيست ، كسي به ياد ما نيست سياهپوشي نمي بينم ، هيشكي هوادار ما نيست حالا ديگه راهي نيست ، تا طناب دار من قدم قدم مي شمرن ، آدماي دور من اشكي روي چشمها نيست ، كسي به ياد ما نيست سياهپوشي نمي بينم ، هيشكي عزادار ما نيست بشمار ثانيه ها رو ، بيا ببين رفتن ما رو يادت بيار خاطره ها مو ، از جا بكن چوبه ي دار و بيا ببين رفتن ما رو ، بشمار ثانيه ها رو يادت بيار خاطره ها مو ، از جا بكن چوبه ي دار و بشمار ثانيه ها رو ، بيا ببين رفتن ما رو يادت بيار خاطره ها مو ، بشكن چوبه ي دار و |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
عشق پرواز کبوتر ها نيست عشق آواز قناری ها نيست
عشق جاری شدن آب روان در بر دشت و علفزاران نيست عشق حق حق زدن مرغ شب و باز هو هو زدن جغدان نيست عشق آبيتر از اينها آبيست عشق زيباتر از اينها زيباست که من و تو نتوانيم گريست که من و تو نتوانيم نشست صحبت از عشق نه کار ماهاست "کار ما نيست شناسايی راز گل سرخ" عشق معنای بلندی دارد که به فهم من و تو قد ندهد عشق شايد گاهی مثل يک قطره سکوت مثل يک سايه صدا مثل يه لحظه سفيد مثل يک ثانيه اشک مثل يک تکه اميد شايد اينها باشد و نه شايد خوشتر باز هم بايد رفت و نه گفت و نه شنيد عاشقی پر معناست اوج بی معنايی که تو بی معنا و اوست يکّی باقی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
سر کوری عاشق یه دختری بود هر روز که می گذشت عشقشون به هم دیگه بیشتر می شد و پسر در این سالها فقط یه آرزو داشت اینکه چشاش شفا پیدا کنه تا بتونه اون دختر ببینه.بالاخره یکی پیدا شد و چشاشو به پسره داد.بعد از درست شدن چشاش خواست دخترو ببینه ولی فهمید که دختره هم کوره.پسره همه ی عشق گذشتشونو فراموش کرد و از دختره خواست که تنهاش بذاره و برای همیشه از پیشش بره..دختره قبول کرد ولی موقع رفتن به پسره گفت مواظب چشمام باش و برای همیشه از پیشش رفت.......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
هنوز هوا تاریک بود.
خورشید انگار که امروز را فراموش کرده باشد سرما تمام خیالات کودکانه اش را می لرزاند دوباره باید باور میکرد که فراموش شده. خط سفیدی از بی نهایت تا اعماق دهنش می درخشید خورشید هنوز در پس کوه ها برای لحظه ها دعا میکرد هوا هم ناجوان مردانه تمام لحظه ها را منجمد میکرد انگار که باید کم کم باور میکرد تا این که چیز گرمی وجودش را در بر گرفت!!!!! چشمانش خیره به انتهای سفیدی می درخشید آفتاب هنور به مردگی خودش راضی بود هوا هم سیاه بود و زمین سفید!!!! گرمای باور نکردنی داشت نزدیک میشد تا این که در سیاهی چشمانش چیز سفیدی درخشید!!!!!! خاطراتش کم کم محو شدند و جای خالی آن تهی ماند وقتی که آفتاب بیدار شد تنها لکه سیاهی بر روی دشتی از سفیدی می درخشید! و کودکی که تنها مرده بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
"من از تو نتوانم گفتن چرا که از تو گفتن در کلام نگنجد.
بر زبان نیاید.در اندیشه جای نگیرد که تو ذات حقیقتی پنهان در کنج خلوت دل! من از تو نتوانم گفتن که دل با اندیشه در جدال است و قلم رشوه زندگی خورده.از دل فرمان نمی برد. قلم هم به من خیانت می کند! از تو سخن گفتن کفر است. تو را باید نشست و نظاره کرد. در سکوت خلوت شبانه ای که آرام آرام اندیشه را به خواب می برد و مرغ دل را از قفس می رهاند از تو درس عشق باید آموخت در مکتبی که عاشق و معشوق معلومند نه مجهول که دو دلداده نه در آغوش بلکه مدهوش هم اند! نه!نه! از تو نباید لب به سخن گشود که لب از همان روز الست آموخت که بوسه بر سکوت زند و مهر خاموشی بر خویش! اما اکنون مرا ببخش! رشوه خوار قلم شدم اما از تو سخن نخواهم گفت. مرا باور داری؟" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با امید سر بلندی ایران و سلامتی واسه ی همه هموطنان عزیزم
|
| نویسندگان |
|
ساده دل همسفر |
|
RSS
|