![]() |
![]() |
|
|
چه تاجی زدی بر سرم زندگی به غیر از مصیبت به جز بندگی یه روزم اگه دل به شادی گذشت به شادی که با نامرادی گذشت ندیدم بهاری محبت سیاهی دلم غرق خون شد عجب روزگاری عجب روزگاری نه یک خنده بر لب نه اسودن ازتب نه چشمم به در منتظر مونده یک شب ندیدم بهاری محبت سیاهی دلم غرق خون شد عجب روزگاری عجب روزگاری ای زندگی دلگیرم از تو غم هات منو دیونه کرده هر چی غم ودرد تودنیا یک جا تو قلبم لونه کرده دیدی که هیچ کی پناهم نبود هیچ وقت کسی چشم به راهم نبود حتی کسی با دل خسته ام در زندگی تکیه گاهم نبود ندیدم بهاری محبت سیاهی دلم غرق خون شد عجب روزگاری عجب روزگاری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
دیشب به معنای شکا یت گریه کرد م شب بود و من هم تابغایت گریه کردم دیشب نمی دانم چرا بیگانه بودم ازدست دل تا بی نهایت گریه کردم مانند شمعی مملوازتنهائی خود ای بی مها با در خفا یت گریه کردم آنگه که سر بر دامن زا نو نهادم ای بی مروت من برایت گریه کردم من از تبارآشنایان تو بودم ٬ نا آشنا من از جفایت گریه کردم دلداده ای اینقدر سنگین دل ندیدم سنگین دلا پیش خدایت گریه کردم دریا خجالت می کشد ازاشکهایم آری به مقدارکفایت گریه کرد م دا نم که چشمی نیست ا شکم را ببیند ا ی د ل فقط محض شکایت گریه کردم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
چقدر قشنگه که يکی تو رو بخواد با تموم وجودش فقط تو رو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت توسط ساده دل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با امید سر بلندی ایران و سلامتی واسه ی همه هموطنان عزیزم
|
| نویسندگان |
|
ساده دل همسفر |
|
RSS
|