![]() |
![]() |
|
|
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو من میشناختم او را نام تو راهمیشه به لب داشت حتی در حال احتضار آن دلشكسته عاشق بینام و بینشان آن مرد بیقرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود وگفتگو نمیكرد جز با درخت سرو در باغ كوچك همسایه شبها به كارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می كشید و در تصورش تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر كرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو او پاك زیست پاكتر از چشمه ای نور همچون زلال اشك یا چون زلال قطره باران به نوبهار آن كوه استقامت آن كوه استوار وقتی به یاد روی تو میبود میگریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت اما برای دیدن توچشم خویش را آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاك را پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو آن لحظه ای كه دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شاید روزی اگر چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط ساده دل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با امید سر بلندی ایران و سلامتی واسه ی همه هموطنان عزیزم
|
| نویسندگان |
|
ساده دل همسفر |
|
RSS
|