![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
مي خواستم بهت بگم چقدر پريشونم ديدم خودخواهييه دبدم نمي تونم تحمل مي كنم بي تو به هر سختي به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي به شرطي كه بشنوم دنيات آرومه كه دوسش داري از چشمات معلومه يكي اونجاست يه ديوونه شبيه من كه بيشتر از خودم قدرتو مي دونه چيكار كردي كه با قلبم به خاطر تو بي رحمم تو مي خندي چه شيرين گذشتن تازه مي فهمم تازه مي فهمم دارم مي رم ته ديوونگي اينه نميرسه به تو حتي صداي من تو خوشبختي همين بسه براي من
شايد آخرين متن از ~همسفر~ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
ســـنگی ترین دل عـاشـــــق میشه! شــک نـدارم زمـانی نــه خــیلی زود نــه خـــیلی دور, مهـــربانی حـاکم مطـلق دنــیا میشه!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
چـــه گریزیســت ز مــن؟ چـــه شتابیســت به راه؟ به چه خواهی بردن در شــبی این هــــمه تاریک پناه ؟ مرمریــن پله ی آن غــرفه ی عاج! ای دریغا که ز مـــا بــس دور است لــــحظه ها را دریاب چـــشم فـــردا کـــور است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
او که رسید نغمه دل مــرا نواخت دلم لرزید و با نگاههای او هــمراه گشت تازه یافته بودم یک همـــدم یک همـــراز اما مدتی است که نگاهایش با من غریبه است و سنگینی گامهایش را حــس می کنم کوبنده می شود بر روح جانـــم شاید نغمه دل او هم نواخته شده شاید با نگاه دیگری هـــمراز گـــشته و یا رفیق نیمه راه شده اما همچنان در حسرت آن نگاهها لــحظه شماری می کنم هر چند اقتدارم بر باد رفت و از درون سوختــــــم دوســـــــــتت دارم
~همــــــسفر~
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
تـــو یه لــــحظه ام مثل مــــن تـــنها نبودی پــرســه گرد مســـت کوچه ها نبودی یه دفــعه ام نشد که گوش بدی به حرفام واسه درد دل مـــن دوا نبودی
با چشام هــزار دفعه مرگمو دیدم همیشه رفتم و هیچ وقت نرسیدم تا بمونم با تــــو از هــــمه بریدم تــــو رو اما دورتر از همــــیشه دیدم اون که بی صدا باهات حرف می زنه لــــحظه لــــحظه زیر پاهات می شکنه اون منــــم که از هــمه عاشــــق ترم از تــــو دورم و باهات همـــــسفرم همـــــسفرم ...! همـــسفرم ...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
آهــوان را هر نفــس از تیرها فریــادهاست لیک صــحرا پر ز بانگ خنده ی صیادهاست گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست بــس که از جور خـــــزان بر باغها بیــــدادهاست غــنچــــه ها بر بـاد رفت و نغمـه ها خـاموش شد هر پـــــر بلبل که بینی نقشـی از آن یادهاســت باغبان از داغ گــل در خــــاک شد اما هـــنوز هــای هــای زاریش در هــوی هـــوی بادهاست گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک لب فرو بستم ولـــی در سینـــه ام فــریادهاست. ~همــــــسفر~ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
امــروز مــرا بخوان فــردا دیـــر اسـت عـــــشق فردای مــا بـی تعبیــــر اســت فــردا که مـرا بخوانی دگـرعشـــــقی نیست فـــــردا دل مــــــن ز آشــــنایی سیـر است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
اگــــر می خواهـی دشـمنانت را تنبیـه کـنی بــه دوســـتانـت مـــحبت کــن. کـورش کبـــیر
لـــحظه ها را می گـذرانیم تا به خوشـبختی برسیم غافل ازاینکه خـوشبختی همان لـحظه ها بود که گذشت. دکتر عـلی شریعتی
دوسـت داشتن کـسی که لایـق دوســت داشتن نیـست اصـــراف در مـــحبت اســت. دکتر عـلی شریعتی
همــــیشـه به کـــسی فکر کن که دوسـت داره نه کـــسی که تــو دوســـتش داری. شـــــکســپیر
مـواظب بـاش کـه فـکر آیــنده امـروزت راخراب نکند شـــــکســپیر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
التماست نمی کنم! هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید! تنـــها می نویسم :« بیـــــــــا » بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر! نگاه کن ! ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است! اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتی پیش این انتـــظار شـــبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم! حالا هم به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم! بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافیست تا از تنگه ی تولد تـــرانه طلوع کنی! اما ... تـــــو را به جان نفس های نرم کبوتران همراه نشین ! بیا و امشب را بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش! مگر چه می شود یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟!؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
مـــن تاریکی را در سیاهی شب گیسوان تو ابدی یافتم و بلندی را در قامت رعنای تو جاویدان دیدم باشد که خلوت این شام بلند وجود من, زندانی همیشگی دیدگان تو باشد آری!عکس من در مردم چشمان تو باشد من از قایق واژگون ابروانت به دریای متلاطم چشمان تو افتادم مــــژگان سیاهت را بر هم مگذار تا من بتوانم سیاهی پیکر خویش را غریق دریای بیکران نگاهت بینم جسم مرا زندانی روح خویش ساز تا من زنده مانم و جاوید ای جاودانه بی انتها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
مــــن عشــــق را در تـــــو تــــو را در خــود خـــود را برای ... تـــــو دوســــــــت دارم! مـــــن غــم را درســکوت ســــکوت را در شــب شـــب را در بســتر بســـتر را به خــاطر فکر کردن وفکر کردن را برای ... تــــــو دوســــــــت دارم! مـــــن بهــــار را برای شــکوفه ها شکـــوفه ها را برای زیبــایی و زیبـــایی را برای ... تــــــو دوســـــــــت دارم!
~همــــــسفر~ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
جرعه این جام
همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟ روی این آبی آرام بلند که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری!! _ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند نه به این خلوت خاموش کبوترها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام مــــــــن به این جمله نمی اندیشم! من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها با صبح نبض پاینده هستی را در گندمزار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را میشنوم.می بینم من به این جمله نمی اندیشم! به تــــــــــو می انـــــدیشم. ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تــــــــــو می اندیشم. همه وقت وهمه جا مـــــن به هر حال که باشم به تــــــو می اندیشم. تو بدان این را تنها تو بدان تــــو بیــــا تو بمان با من تنها تو بمان! جای مهتاب به تاریکی شبها تــو بتاب مـــــن فــــدای تــــــو.به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تـــو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تـــو بگیر تـــــو ببند! تـــــو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو! قصه ابر هوا را تو بخوان! تــــــو بمان با مــــن تنها تـــو بمان! در دل ساغر هستی تــو بجوش! مــــن همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! تقدیم بـــــه شــــهروز عزیزم ~همــــسفر~ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
شرمنده ام! گفته بودم: دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم وتا هزاره شمردن چشم می گذارم! گفته بودم: غبار قدیمی تقویم را از شیشه های شعر و خاطره پاک نمی کنم! گفته بودم: صدای سرد سکوت این سال ها را با سرود سماع ستاره بر هم نمی زنم! اما دوباره دل دل این دل درمانده تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد آه! ای همیشه همسفر حدود تنهایی بگذار که دفتر دریا هم گزینه ای از گریه های گاه و بی گاه من باشد ~همــــسفر~ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
مهرورزان زمان های کهن هـــرگز از خویش نگفتند سخن! که در آنجا که«تـــــو»ئی بر نیاید دگر آواز زمــــن! ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یــــاد هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد! آه باز این دل سرگشته مــن یاد آن قصه شیرین افتاد! بیستون بود تمنــــای دو دوست آزمون بود و تمنای دو عشـــــق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور برانگیختن است! عشـــق در جان کسی ریختن است! کار فرهاد برآوردن میل دل دوست خواه با شاه در افتادن وگستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است. رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست آن که آموخت به ما درس محبت می خواست: جـــان چراغانی کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی! سینه بی عشــــــــــــــــــق مبــــــاد!! همسفر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت توسط همسفر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با امید سر بلندی ایران و سلامتی واسه ی همه هموطنان عزیزم
|
| نویسندگان |
|
ساده دل همسفر |
|
RSS
|